چه قدر قشنگ بود اون روز اولي که نگاهم عاشقت شد.
چه قدر دوس داشتني بود وقتي که مخفيانه دوستت داشتم
و هيشکي منو از اين عشق محروم نميکرد.
چه قدر عاشقت شده بودن چشمام.
بعدشم که خودم بودم و عشق تو تنهاي تنها...
چشمام ميگفتن برو جلو عاشقي که خجالت نداره نگو تو عاشقي بگو چشام عاشقن،
ولي من همچنان اندر خم يه کوچه بودم و چه سخت بود
عاشقي بدون اينکه کسي بفهمه چي ميگي.
بدون اينکه يکي بپرسه عزيز من تو مشکلي داري يا نه؟؟!!
بدون اينکه طرفت بفهمه که تو دوسش داري؛
ولي بازم اون روزا رو با تموم مشکلاتش دوس داشتم.
تا اينکه اومد روزايي که ديوونگي ام نهان تر شد و عشقم فورران کرد.
تو يه دختر بودي با تموم خصوصيت هاي يه دختر؛
ساده و زيبا و من تنها پسری بيکس که نگاهايت را دوست ميداشت.
بعد از ان را به خوبي در ياد دارم،تو امدي و....
هرگز فراموش نميکنم اون روزارو.
تنها روزاي خوب توي زندگيم. از تو هم توقع ندارم درکم کني
يا اينکه بخواي دلداريم بدي ولي از اون روز شروع شد،
عشقي که جذاب بودکمي هم تلخ.
الان غصهء اين عشقو خوردن فايده نداره ولي.....هنوزم برق نگاهتو دوس دارم...
صداي خنده ات به گوش ميرسد
در اين ظلمت،در اين تنهايي
صداي خنده ي عجيبت!
صداي.....صداي......
روز اخر در چشمانت برقي بود
نميدانم از شادي رها کردنم بود
از غم دوريم بود
از...نميدانم.نميدانم از چه بود
هرچه زمان را بيشتر به جلو ميرانم
بيشتر عاشق عمق نگاهايت ميشوم
چهره ات را از خاطر برده ام
ولي ان برق نگاهت.....
وای از این تنهایی وای...
این دست نوشته من عاشقه